محمد خزائلى

122

شرح بوستان ( فارسى )

درين شهر مردى مبارك دمست ( 1 ) * كه در پارسايى چنويى كمست نرفتست هرگز ره ناصواب * دلش روشن و دعوتش مستجاب ( 2 ) نبردند پيشش مهمات كس * كه مقصود حاصل نشد در نفس ( 3 ) بخوان تا بخواند دعايى برين * كه رحمت رسد ز آسمان بر زمين بفرمود تا مهتران خدم ، * بخواندند پير مبارك قدم برفتند و گفتند و آمد فقير * تنى محتشم در لباسى حقير ( 4 ) بگفتا : دعايى كن اى هوشمند ، * كه در رشته چون سوزنم پاىبند ( 5 ) شنيد اين سخن پير خم بوده پشت ، * به تندى برآورد بانگى درشت كه حق مهربانست بر دادگر * ببخشاى و بخشايش ( 6 ) حق‌نگر دعاى منت كى شود سودمند * اسيران محتاج در چاه و بند ؟ تو ناكرده بر خلق بخشايشى ، * كجا بينى از دولت آسايشى ! ببايدت عذر خطا خواستن * پس ، از شيخ صالح دعا خواستن كجا دست گيرد دعاى ويت ، * دعاى ستمديدگان در پيت ! شنيد اين سخن شهريار عجم * ز خشم و خجالت درآمد بهم برنجيد و پس با دل خويش گفت : * چه رنجم ! حقست اينكه درويش گفت . . . . . . . . . .